در این سرزمین، گلوله از دهان قانون حرف زد.
نه اخطار، نه هشدار، نه مکث.
رگبار آمد و انسانها مثل برگ افتادند؛
نه قهرمانانه، نه در میدان جنگ،
وسط خیابان، کنار مغازه، زیر نور چراغ،
جایی که قرار بود فقط «زندگی» جریان داشته باشد.
بدنها یکییکی روی زمین خوابیدند.
زمین گرم بود، خون داغتر.
هیچکس اسمشان را فریاد نزد؛
اسمها بعداً، یواش، در خانهها گریه شدند.
آنها را کشتند چون ایستاده بودند.
چون نگاه کرده بودند.
چون خواسته بودند نفس بکشند بدون اجازه.
و بعد، حتی مرگ هم کافی نبود.
جنازهها را دزدیدند.
مرگ را گروگان گرفتند.
برای تحویل پیکر، پول خواستند؛
انگار جان انسان قبض دارد،
انگار گلوله فاکتور میشود.
مادر پول داد
برای اینکه پسرش را دفن کند.
پدر امضا داد
برای اینکه بگوید بسیجی بود
و حقیقت، همانجا، کنار قبر، خفه شد.
این فقط کشتن نبود.
این تمرین تحقیر بود.
این آموزش ترس بود با زبان مسلسل.
این گفتنِ یک جمله ساده بود:
«ما میزنیم، شما میافتید، و حتی جنازهتان هم مال ماست.»
رگبار فقط صدا ندارد؛
اثر دارد.
در حافظه، در خواب، در چشمهایی که هنوز هر شب
دنبال کسی میگردند که مثل برگ افتاد
و دیگر بلند نشد.
و خشم؟
خشم همانجاست که هنوز زندهها
باید برای مردههایشان التماس کنند.
همانجاست که قاتل آرام است
و مادر، هنوز لرزان.
این دلنوشته دادگاه نیست،
سند هم نیست.
این یادآوری است:
انسانهایی بودند،
افتادند،
و کسی حق ندارد بگوید «اتفاقی بود».
قتل عام بود
خون بود و
خون بود و
خون بود!!!!!
غزاله السادات ابطحی
Ghazalee Alsadat Abtehi
No comments:
Post a Comment